تبليغاتX
اشراق در بی شمسی
شعر , ادبیات و فلسفه
سلام دوستان

سال

اگر نو است مبارک

گویا : ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی...

واقعا می آید؟

آن هم توی این روزگار غریب

به هر حال گویا سال نو شده است

                                               زنده باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

دیوانه

پرنده خندید

به مریضخانه

                   نیا

من از قفس

                 پریدم

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

متاسفانه به علت مشکلات وبلاگ جای پست جدید با یک پست قدیمی عوض شده بود که دوباره آن را به روز کردم...

 

نصرت مسعودی از پیشکسوتان شعر و داستان لرستان است که در دهه های متوالی همگام با افت و خیز های ادبیات معاصر قلم زده است .او هم اکنون با وجود مشکل قلبی به نوشتن تحقیق و پژوهش  و تدریس در دانشگاه ها مشغول است و البته مثل هر شاعر فراتر از زمان خود با بی مهری  و کج اندیشی های زمان خود روبروست و به روایت خواجه :«به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست    زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس».وی نه اثر چاپ شده دارد که از آن ها می توان به  کتاب های « کی برمی گردی پارمیدا » «  ... وما همچنان ترانه خواندیم » (گزینه ی اشعار ایشان و نسرین جافری ) اشاره کرد .

در این جا یکی از اشعار زیبا ی این شاعر اندیشمند را می خوانیم:

 

 

 

زيبا ترين سرما خورده ی جهان

 


هنوز درست بر نگشته بودم
كه كلاهت كار دستم داد
و شال گردنت
كه از گدازه هاي جا مانده ي اولين روز جهان بود
در ميان ِ ميداني
كه همه ی آن تو بودي
چون چوب هاي نيم سوخته
پا بر نشاني ِ همه ي هرگزها
دود ِ هميشه ي دلم شد.
صبح آن روز

تو سرما خورده بودي
و رنگ همه ي درخت ها پريده شد
و يا رنگ همه ي درخت ها پريده بود
چون تو سرما خورده بودي
و اصلاُ
اي من ِ در من
مگر چه فرق مي كند
كه من از تب لرزيده باشم
و يا از سرما
و يا از پلك تو
كه سر بر شانه ي نيمي از خواب
چون شراب ِ هفت ساله می سوزد
اصلاُ چه فرق مي كند
كه تو
به برگها وزيده باشي
يا صفي از درخت هاي پريده رنگ
سرد ِ سرد
سر بر در خانه ى شما سائيده باشند.
نيستي
 اما مي شنوي
كه تنها گريه ي دل است
كه بي طعم گونه مي گذرد
و نا نوشته مي ماند
تا از تعبير ساده ي هق هق ِ دختران ِ دبيرستاني بگذرد
و چون سرني
در خاموشي ِ خويش
سر بر بي صدايي ترانه ها بميرد .
آه اي عقل سرما زده
در بوران ِ بي آغازي كه
در كف پاهاي من
پيش از ازل تير مي كشيدي!
آخرجنون مرا

با آفتاب كدام صحرا رصد كرده اند
كه سرما و تب تواًَمان
از تاول پاهايم
دست نمي كشد؟!
و شعله ي آن شال
چنان زردشتي مي سوزد
كه این ورد دا ئم
مثل بوسه اي دزدانه
از لبانم پاك نمي شود.
زيباترين سرما خورده جهان !
به جان تو
كه جز اين قمار و اين سيگار ماسيده بر لب
همه چيز را باخته ام
و در كوچه هاي قونيه وُ خرقان
 و يا بسطام
گيج تر خاك و باد
در حيرتي كه هيچ است و همه چيز
دست در دست خار و خس
با ياد گلي روئيده در نا كجا
باز رقصم گرفته است !

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

نقطه

به ابوذر اسدی                  

 که خطش روی خط بند نمی شد

از درون من

              بیرون بیا

وقتی که بیرونم از درون آمده است

خط به اول خودش برگشت ۱

-----------------------------------------

۱-نقطه بر نمی گردد

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

 

نصرت مسعودی از پیشکسوتان شعر و داستان لرستان است که در دهه های متوالی همگام با افت و خیز های ادبیات معاصر قلم زده است .او هم اکنون با وجود مشکل قلبی به نوشتن تحقیق و پژوهش  و تدریس در دانشگاه ها مشغول است و البته مثل هر شاعر فراتر از زمان خود با بی مهری  و کج اندیشی های زمان خود روبروست و به روایت خواجه :«به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست    زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس».از آثار وی می توان به کتاب های « کی برمی گردی پارمیدا » «  ... وما همچنان ترانه خواندیم » (گزینه ی اشعار ایشان و نسرین جافری ) اشاره کرد .

در این جا یکی از اشعار زیبا ی این شاعر اندیشمند را می خوانیم:

 

 

 

زيبا ترين سرما خورده ی جهان

 


هنوز درست بر نگشته بودم
كه كلاهت كار دستم داد
و شال گردنت
كه از گدازه هاي جا مانده ي اولين روز جهان بود
در ميان ِ ميداني
كه همه ی آن تو بودي
چون چوب هاي نيم سوخته
پا بر نشاني ِ همه ي هرگزها
دود ِ هميشه ي دلم شد.
صبح آن روز

تو سرما خورده بودي
و رنگ همه ي درخت ها پريده شد
و يا رنگ همه ي درخت ها پريده بود
چون تو سرما خورده بودي
و اصلاُ
اي من ِ در من
مگر چه فرق مي كند
كه من از تب لرزيده باشم
و يا از سرما
و يا از پلك تو
كه سر بر شانه ي نيمي از خواب
چون شراب ِ هفت ساله می سوزد
اصلاُ چه فرق مي كند
كه تو
به برگها وزيده باشي
يا صفي از درخت هاي پريده رنگ
سرد ِ سرد
سر بر در خانه ى شما سائيده باشند.
نيستي
 اما مي شنوي
كه تنها گريه ي دل است
كه بي طعم گونه مي گذرد
و نا نوشته مي ماند
تا از تعبير ساده ي هق هق ِ دختران ِ دبيرستاني بگذرد
و چون سرني
در خاموشي ِ خويش
سر بر بي صدايي ترانه ها بميرد .
آه اي عقل سرما زده
در بوران ِ بي آغازي كه
در كف پاهاي من
پيش از ازل تير مي كشيدي!
آخرجنون مرا

با آفتاب كدام صحرا رصد كرده اند
كه سرما و تب تواًَمان
از تاول پاهايم
دست نمي كشد؟!
و شعله ي آن شال
چنان زردشتي مي سوزد
كه این ورد دا ئم
مثل بوسه اي دزدانه
از لبانم پاك نمي شود.
زيباترين سرما خورده جهان !
به جان تو
كه جز اين قمار و اين سيگار ماسيده بر لب
همه چيز را باخته ام
و در كوچه هاي قونيه وُ خرقان
 و يا بسطام
گيج تر خاك و باد
در حيرتي كه هيچ است و همه چيز
دست در دست خار و خس
با ياد گلي روئيده در نا كجا
باز رقصم گرفته است !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

فیلسوف

 

تند تند

سهم غذای مادرت را

                      می خوری

و هنوز

به فلسفه ی انسانیت

                       شک داری

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

                                               اندر

شبانه با تو اندرم

به جهان با تو اندرم

 با تو اندرم

«اندر »شکل دیگر من است که

                                       بیرون افتاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

این شعر در کتابم هم درست نوشته نشده بود. و خودم هم نسخه ی اصلی  اش را  نداشتم.دوستان عزیز  آقایان عرب زاده و سلیمی نژاد لطف کرده و یاداور شدند وبنده اصلاح  کردم.

 

راست

اینجا راست که بگویی
اول آویزانت می کنند
بعد به چهار میخ می کشندت
درست مثل آینه ی قدیمی مادر بزرگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت   توسط احمد بیرانوند  |