تبليغاتX
اشراق در بی شمسی
شعر , ادبیات و فلسفه
با انگشتان تو

با ناخن های لاک زده ات

می شود تمام جهان را

                                شخم زد


کجای خاکم

که نمی یابی ام؟

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 


چشم های من

فقط تنهایی خودش را دید
 توی آینه.
این همه آدم
وقتی یکیشان تو نیستی
یعنی کشک.


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1391ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

آغوش مبادا

شرح تنهایی من
نه توی چاه گنجید
نه توی قصه های مادربزرگ

حالا که شکستنی می بری
حالا که از پا افتاده ام
مرا محکم تر بغل بگیر رفیق
که از دستت نیفتم...


+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

هزار و یک شب افغان - احمد بیرانوند

هزار و یک شب افغان داستان تاثیرگذاری است که با سبک نامه نگاری یک برادر به خواهرش توانسته اوضاع تلخ اجتماعی افغانستان را به تصویر بکشد

 

 

شب اول :
          باد از چهار سو عطر تو را می آورد
 
صدای تو بود حلیمه که توی دشت پیچید یا صدای مادر که داد می زد: ... صدای که بود حلیمه؟
به گمانم باز داری خلاف مسیر باد گیس هات را توی آسمان می دوانی و پریشانی گیسوی توست که باد را به آتش می کشد .
حلیمه خواهر گفتمت خلاف مسیر باد ندو. این طور که پریشان می دوی، این طور که باد را آشفته می کنی، می ترسم بوی تو به مشام این سگان بند بریده، این بی خبران از عطر زن برسد و شهوتشان را برافروخته تر کند.
آن ها چه می دانند که زمین قندهار با تو طلوع می کند و قتی که بی مهابا برقع از صورت وا می کنی؟ نمی دانند عطر کلام تست که دردشت می پیچد وقتی که به مسافر راه گم گرده ای به نجابت می گویی: راه کابل از این سوست.
 
 
شب دوم:
           پیغامی کوتاه برای مادر 
           
حلیمه من مرگ را دیدم که از کنار مزرعه ی خشخاش گذشت. به پدرم که روی یک پایش ایستاده بود سلام کرد. از سر دیوار کاهگلی توی حیاط خانه دوید. مادر را که روی ایوان نشسته بود دید. توی گوشش چیزی زمزمه کرد. مادر هم سراسیمه تا صبح گیس های تو را شانه کرد.
صبح گیس های تو را بریدند. لباس مردانه تنت کردند و بی آن که از مقصد چیزی بگویند، گفتند راه درازی در پیش است و ما همچنان مسافریم.
صدای تو بود حلیمه خاتون که در دشت پیچید یا جیغ زودگذرت بود که در بند بند سلول های استخوانم گذشت. به گمانم این کیسه های سیاه که بر سرم کشیده اند برای آن است که کسی اشک هایم را نبیند. که کسی نبیند چرا تو را به تیرک ایوان بسته اند. که کسی نبیند مادرم چگونه
          چگونه
               چگونه عریان شد.
این کسیه هرچند سیاه باشد اما روسیاهی مرد خانه را نمی پوشاند.
 
  
شب سوم :
             وقتی که خاک هم مسافر است  
 
به راستی حلیمه در گوش مردمان ما چه چیزی نجوا کرده اند که گویا تا آخر عمر باید مسافر بمانند؟ کسی باید آیا به جایی برسد که در این بیابان، پای پیاده کم آورده ایم؟
یک شب به خواب دیدم که به سرزمینی رسیده ایم که گویا نامش وطن است. تو زیر تک درختی نشستی و گفتی خاک این دشت بوی خوش ماندن می دهد. بگذار بذری بکاریم.
-بذر؟
تو گفتی هر چه که زودتر گل بدهد.
از خواب که پا شدم نه تو بودی نه درخت. تنها از دور صدای گریه ی زنی خواب زمین را آشفته می کرد. من با خودم گفتم آرامتر،
                                                مبادا گریه ات را بشنوند.
 
    
شب چهارم:
              شبی برای همه ی نسل ها
 
توی سر پشتون زده اند، توی سر تاجیک زده اند، توی سر هزاره ... از ما نمی پرسند  که ایم حلیمه، فقط می زنند و ما در میان سیاهی چشم بند ها به این فکر نمی کنیم چه ساعتی از روز است یا چند روز از پاییز مانده. ما تنها کسانی هستیم که می دانیم جهان دستمال سیاهی است که به دور چشم هایمان بسته اند. گاهی که آویزانم و جهان را وارونه می بینم با خودم می گویم آیا جهان به عقب باز خواهد گشت؟ آیا کسی برای یاغیان دوباره آهنگ «بوی جوی مولیان ، بوی گوانتانانما ، بوی طالبان ... آید همی» خواهد خواند؟ آیا کسی به یاد یار مهربان خواهد افتاد ؟ ... اما این سطل آب سرد که گاه و بیگاه زمستان را سرد تر می کند امان از من بریده. امان از ازبک و پشتو بریده، امان از پدر هم بریده بود. دیگر فراموشم شده زن باید باشم یا مرد، وقتی که هرشب عریانی ام را به رخ برادرانم می کشند.
خانه ی من کجاست حلیمه؟
جایی که تو بی ترس اجنبی نقاب از صورت برداری و توی آینه چشم هات را خمار کنی برای کسی که معلوم نیست در کجای مزرعه ی خشخاش جسدش گم شده.
 
 شب آخر:
                  یادگار سربازان
 
فرق نمی کند از بامیانی یا بلخ، یا طلوع خورشید را به کابل می بینی یا بدخشان. برق را که به تنت وصل کردند از هر شهر و نژادی که باشی می لرزی. و فریاد ممتدی می شوی که از همه ی سلول ها می گذرد تا به نگهبان دم در برسد. شلاق از تو نمی پرسد که از کدام ولایت سر از اینجا درآورده ای،  فقط گوشت تنت را کبود می کند. همان طور که حلیمه سرباز ها از تو نپرسیدند که باکره ای یا نه. فقط خندیدند و تخم اجنبی کاشتند. بعد سیگارهاشان را روشن کردند و برگشتند. سر پست هایشان برگشتند. سرباز ها همیشه بر می گردند حلیمه. این رسم دیرینیست که مردم ولایت آن را از برند. گویی سرباز ها ناچارند که همیشه تجاوز کنند. این را همه می دانند. خاصه کسی که سفر قندهار کرده باشد ...
حالا حلیمه تو مانده ای باشکمی برآمده که نمی دانم روی برگشتن خانه داری یا نه.
 و ما درمانده ایم که فرزند دشمن خویش را،
                                                    که در شکم توست،
                                                                      دوست بداریم یا نه.
 

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1390ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

زندانی

آفتاب تو
امان نمی دهد چشم های مرا

آسمان بی دریغ تو
کجاست توی این مستطیل

                      که بیهوده نامش پنچره است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

شعرها و عکس‌هایی که همدیگر را گم کرده‌اند/ تعریف علمی «فوتو شعر»
احمد بیرانوند از آغاز طرحی در قالب فوتو شعر با همکاری یک عکاس خبر داد که با انتشار عکس و شعرهایی در مجله رودکی آغاز شده و در نهایت به چاپ یک کتاب پژوهشی می‌رسد.

احمد بیرانوند در گفتگو با خبرنگار مهر از پرداختن به بحث فوتو شعر در مجله رودکی خبر داد و گفت: در شماره دی‌ماه نشریه رودکی بحث فوتو شعر را به صورت علمی آغاز کرده‌ایم که این پرونده در قالب کارگاه آموزشی در شماره بهمن و اسفندماه نیز دنبال می‌شود.

وی ادامه داد: در زمینه فوتو شعر تاکنون تجربه‌هایی در کشور داشته‌ایم که ساختارمند و علمی نبوده و بیشتر اینگونه دنبال شده است که یک عکس مدنظر قرار گرفته و درباره آن شعری سروده شده است، ولی من و مریم احسانی که عکاس حرفه‌ای است، تصمیم گرفتیم این پروژه را به صورت حرفه‌ای دنبال کنیم.

این شاعر در توضیح بیشتر پروژه‌اش بیان کرد: به همین منظور مجموعه‌ای عکس تهیه شده که شعرهایی مرتبط با آن را من سروده‌ام. هدفمان هم این بوده که کار را به صورت حرفه‌ای و با متد علمی و آکادمیک پیش ببریم و با تعیین ساختار سعی شده شعر و عکس به طور‌ هدفمند به یکدیگر نزدیک شوند.

بیرانوند افزود: در مطالبی که در نشریه رودکی بدانها توجه داریم، این است که مشخص کنیم شعر و عکس در کجا با یکدیگر به اشتراک می‌رسند و بوطیقای پست مدرن برای آن مشخص می‌کنیم؛ چرا که این ژانر را در قالب پست مدرن می‌بینیم و چیزی فراتر از مدرن است. گرچه گاه از مفهوم پست مدرن هم استفاده نابجا می‌شود ولی ما ناگزیر به استفاده از این مفهوم هستیم.

وی با اشاره به اینکه نتیجه این پژوهش‌ها می‌تواند در قالب یک کتاب به چاپ برسد، توضیح داد: در حال حاضر ما یک صفحه اختصاصی در رودکی داریم، ولی این پژوهش‌ها ظرفیت این را دارد که در قالب یک کتاب هم منتشر شود. به هر حال ما در گذر تجربه هستیم و مثل هر رویکردی موافقان و مخالفان خود را داریم ولی سعی داریم پله پله جلو برویم و از مخاطبان می‌خواهیم صبوری کنند تا این روند سیر علمی‌اش را طی کند.

شاعر «ناگفته‌های جبرئیل» اضافه کرد: عکس‌هایی که در ژانر فوتو شعر به کار می‌روند، مستند صرف نیستند، بلکه آثاری هستند که پا را از ژانر مستند فراتر می‌گذارند و هر عکسی قابلیت داشتن یک شعر را ندارد. ما به دنبال عکس‌هایی می‌گردیم که شعرشان را گم کرده‌اند و یا شعری که به دنبال عکسش است.

به گفته وی در جهان معاصر دیگر یک عکاس نمی‌تواند بگوید عکس من نباید هیچ شرح و تاویلی داشته باشد و پس از انتشار یک عکس و حتی یک شعر می‌توان آنها را در قالب فوتو شعر درآورد.

بیرانوند در پایان گفت: گرچه این روزها کتاب‌های شعر مصور زیادی چاپ می‌شود، ولی غالب آنها متد علمی و پژوهشی ندارند و بیشتر درگیر تفنن شده‌اند و قابلیت ارجاع علمی ندارند.


+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

ذوالفقار
 
دشت سینه ی تو
تقسیم جهان است
میان رمیدن آهو
                        میان بغض پرنده

احمد بیرانوند
+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1390ساعت   توسط احمد بیرانوند  | 

"بی جنبه"
مرد
راست قامت و دلیر
عاشق شدن
فراموشش شده بود
زیر باران.

اما زن پشت پنجره
می دانست
که در پس کوه غرور هر مردی
قلب گنجشکی ابله می تپد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1390ساعت   توسط احمد بیرانوند  |