+
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت توسط احمد بیرانوند
گمنام
نام خود را مي جويم
بر تمامي سنگ ها
گريه ي تمام زنان زمين
گويي مادران من اند
+
نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت توسط احمد بیرانوند
|
اين بار با شعر ديگري از شاعر پيشكسوت و گرانقدر خرم آبادي استاد نصرت مسعودی به روزهستم. مسعودي ۹ اثر به چاپ رسيده در كارنامه ي خود، به غير از آثار در دست چاپ دارد. از آثار وي به (( كي برمي گردي پارميدا ))،((شمايل گردان )) و ... مي توان اشاره كرد.
تا بالا بلندی ِبوی اقاقی
راستی کجای ِساعت است اين ساعت
واين رَجم در كجاي استخوان من
تَرَك برداشته است
تا بالا بلندی ِبوی اقاقی
واز ابتداي ديروزبود
که ما در انتهاي ديوانگي
ورق خورده بوديم
وباد ها چنان درما مي لوليدند
که پاشنه ي پاهايشان
بدترازلب هاي بي آواز
تَرَك برداشته بود
وما چرخانده مي شديم
وبوي گيجي
ازضرب پاشنه هاي بي پنجه مان
به هوا بر مي خاست نه راست
و مي خواست
که هوا بگيرد بي دروغ
اما ما
ته ِتاريخ هم را چنان باخته بوديم
که گندِ هيچ صفحه اي
از دماغ مان كنده نمي شد
وضرر، گور پدرش را
در دو- سه قرنی ِ ما گم كرده بود
و یا اصلا زاییده بود با زنا
وآن گور ، رد گمی بود که افسانه اش را
بی نشان در گوش ِما خوانده بودند.
ومي گفتند که ما در هيچ ضرب شده ايم
پس ، پاشنه ي پايمان كجا مي توانست باشد
که چيزي از آن هوا بگيرد ويا که نه!
و اما مي دانم که هي گردانده مي شديم
در خطي که تكرار ِبي خود ِخود بود
وتیزی ِ سنگ ازچشم ِ ما چشم نمي كَند
که كسي ما را ِشيطان ِرجيم فرض كرده بود
و بود ِسنگ بود وُ چشم
که روشنی را تاريك مي گريست
وجاده ها و ريل ها
که در نرسيدن ها
از گريه شانه خالي کرده بودند
وتو بودي وُ همه ی همسايه ها
که چنان
در سایه ی هم
و بی هم گریه می کردیم
که مي شد تمام قحط سالي ها را
درآن به آب داد.
حواست جمع همسایه!
که خنده اش نگيرد آن که رد بابایش را
ملافه ها هم نمی دانند.
راستی کجای ِساعت است اين ساعت
واين رَجم در كجاي استخوان من
تَرَك برداشته است
ودر كجاي اين عقربه چرخانده شدیم
که خواب ِ ساعت هاي شني
چون باد در چشمهاي ما اینگونه وزیده است
وصداي پُر از پُرز ِ آغا محمد خان
خشك تر از شنباد
کنار ِ پلک ِآن دیار ِ قدیمی و این ساعت ِ به وقت ِگرینویج
حتا سنگ صیقلی را هم كور کرده است.
نمی دانم که گفته است وكي
که باران ِ اين كلمات ِ بد شناس بر سقف ِاین شعر
بند نمی آید
تا من وُ تو وُ همسايه آفتابی شویم
و بي حساب ، حسابي گل بگوييم
وباغچه هم وسط ِ هر ترانه
در شیطنت ِ ِما گل کند
درست مثل ِبلوغ
که در راه ِ مدرسه یکدفعه بی خود مي شود دیدی
ودر چشم ِآنکه مي گويد: هيس!
آنقدر بی تابی اش را تاب می دهد
که طعم ِِ ِترانه اش بر زبان می ماندکه بماند.
هی نا سازِ نه قد کشیده تا بالابلندی ِبوی اقاقی!
اگر که باز وسط ِترانه ي من وُهمسايه سرک بکشی
آنقدر بلند مي خوانيم
که بلوغ ِهر که درسش را هم نخوانده باشد
با ذره ذره ی لباس ما دم بگيرد چنان
که جان درجا زده ی تو
پشت ِ شور ِ ترانه های بلند بالا سقط كند!
نصرت الله مسعودی
آخرین بازنویسی سی/ شهریور87
+
نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت توسط احمد بیرانوند
سلام دوستان
سال
اگر نو است مبارک
گویا : ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی...
واقعا می آید؟
آن هم توی این روزگار غریب
به هر حال گویا سال نو شده است
زنده باشید
+
نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت توسط احمد بیرانوند
دیوانه
پرنده خندید
به مریضخانه
نیا
من از قفس
پریدم
+
نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت توسط احمد بیرانوند
متاسفانه به علت مشکلات وبلاگ جای پست جدید با یک پست قدیمی عوض شده بود که دوباره آن را به روز کردم...
نصرت مسعودی از پیشکسوتان شعر و داستان لرستان است که در دهه های متوالی همگام با افت و خیز های ادبیات معاصر قلم زده است .او هم اکنون با وجود مشکل قلبی به نوشتن تحقیق و پژوهش و تدریس در دانشگاه ها مشغول است و البته مثل هر شاعر فراتر از زمان خود با بی مهری و کج اندیشی های زمان خود روبروست و به روایت خواجه :«به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس».وی نه اثر چاپ شده دارد که از آن ها می توان به کتاب های « کی برمی گردی پارمیدا » « ... وما همچنان ترانه خواندیم » (گزینه ی اشعار ایشان و نسرین جافری ) اشاره کرد .
در این جا یکی از اشعار زیبا ی این شاعر اندیشمند را می خوانیم:
زيبا ترين سرما خورده ی جهان
هنوز درست بر نگشته بودم
كه كلاهت كار دستم داد
و شال گردنت
كه از گدازه هاي جا مانده ي اولين روز جهان بود
در ميان ِ ميداني
كه همه ی آن تو بودي
چون چوب هاي نيم سوخته
پا بر نشاني ِ همه ي هرگزها
دود ِ هميشه ي دلم شد.
صبح آن روز
تو سرما خورده بودي
و رنگ همه ي درخت ها پريده شد
و يا رنگ همه ي درخت ها پريده بود
چون تو سرما خورده بودي
و اصلاُ
اي من ِ در من
مگر چه فرق مي كند
كه من از تب لرزيده باشم
و يا از سرما
و يا از پلك تو
كه سر بر شانه ي نيمي از خواب
چون شراب ِ هفت ساله می سوزد
اصلاُ چه فرق مي كند
كه تو
به برگها وزيده باشي
يا صفي از درخت هاي پريده رنگ
سرد ِ سرد
سر بر در خانه ى شما سائيده باشند.
نيستي
اما مي شنوي
كه تنها گريه ي دل است
كه بي طعم گونه مي گذرد
و نا نوشته مي ماند
تا از تعبير ساده ي هق هق ِ دختران ِ دبيرستاني بگذرد
و چون سرني
در خاموشي ِ خويش
سر بر بي صدايي ترانه ها بميرد .
آه اي عقل سرما زده
در بوران ِ بي آغازي كه
در كف پاهاي من
پيش از ازل تير مي كشيدي!
آخرجنون مرا
با آفتاب كدام صحرا رصد كرده اند
كه سرما و تب تواًَمان
از تاول پاهايم
دست نمي كشد؟!
و شعله ي آن شال
چنان زردشتي مي سوزد
كه این ورد دا ئم
مثل بوسه اي دزدانه
از لبانم پاك نمي شود.
زيباترين سرما خورده جهان !
به جان تو
كه جز اين قمار و اين سيگار ماسيده بر لب
همه چيز را باخته ام
و در كوچه هاي قونيه وُ خرقان
و يا بسطام
گيج تر خاك و باد
در حيرتي كه هيچ است و همه چيز
دست در دست خار و خس
با ياد گلي روئيده در نا كجا
باز رقصم گرفته است !
+
نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت توسط احمد بیرانوند
نقطه
به ابوذر اسدی
که خطش روی خط بند نمی شد
از درون من
بیرون بیا
وقتی که بیرونم از درون آمده است
خط به اول خودش برگشت ۱
-----------------------------------------
۱-نقطه بر نمی گردد
+
نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت توسط احمد بیرانوند
|
نصرت مسعودی از پیشکسوتان شعر و داستان لرستان است که در دهه های متوالی همگام با افت و خیز های ادبیات معاصر قلم زده است .او هم اکنون با وجود مشکل قلبی به نوشتن تحقیق و پژوهش و تدریس در دانشگاه ها مشغول است و البته مثل هر شاعر فراتر از زمان خود با بی مهری و کج اندیشی های زمان خود روبروست و به روایت خواجه :«به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس».از آثار وی می توان به کتاب های « کی برمی گردی پارمیدا » « ... وما همچنان ترانه خواندیم » (گزینه ی اشعار ایشان و نسرین جافری ) اشاره کرد .
در این جا یکی از اشعار زیبا ی این شاعر اندیشمند را می خوانیم:
زيبا ترين سرما خورده ی جهان
هنوز درست بر نگشته بودم
كه كلاهت كار دستم داد
و شال گردنت
كه از گدازه هاي جا مانده ي اولين روز جهان بود
در ميان ِ ميداني
كه همه ی آن تو بودي
چون چوب هاي نيم سوخته
پا بر نشاني ِ همه ي هرگزها
دود ِ هميشه ي دلم شد.
صبح آن روز
تو سرما خورده بودي
و رنگ همه ي درخت ها پريده شد
و يا رنگ همه ي درخت ها پريده بود
چون تو سرما خورده بودي
و اصلاُ
اي من ِ در من
مگر چه فرق مي كند
كه من از تب لرزيده باشم
و يا از سرما
و يا از پلك تو
كه سر بر شانه ي نيمي از خواب
چون شراب ِ هفت ساله می سوزد
اصلاُ چه فرق مي كند
كه تو
به برگها وزيده باشي
يا صفي از درخت هاي پريده رنگ
سرد ِ سرد
سر بر در خانه ى شما سائيده باشند.
نيستي
اما مي شنوي
كه تنها گريه ي دل است
كه بي طعم گونه مي گذرد
و نا نوشته مي ماند
تا از تعبير ساده ي هق هق ِ دختران ِ دبيرستاني بگذرد
و چون سرني
در خاموشي ِ خويش
سر بر بي صدايي ترانه ها بميرد .
آه اي عقل سرما زده
در بوران ِ بي آغازي كه
در كف پاهاي من
پيش از ازل تير مي كشيدي!
آخرجنون مرا
با آفتاب كدام صحرا رصد كرده اند
كه سرما و تب تواًَمان
از تاول پاهايم
دست نمي كشد؟!
و شعله ي آن شال
چنان زردشتي مي سوزد
كه این ورد دا ئم
مثل بوسه اي دزدانه
از لبانم پاك نمي شود.
زيباترين سرما خورده جهان !
به جان تو
كه جز اين قمار و اين سيگار ماسيده بر لب
همه چيز را باخته ام
و در كوچه هاي قونيه وُ خرقان
و يا بسطام
گيج تر خاك و باد
در حيرتي كه هيچ است و همه چيز
دست در دست خار و خس
با ياد گلي روئيده در نا كجا
باز رقصم گرفته است !
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت توسط احمد بیرانوند