|
شعر , ادبیات و فلسفه
|
ادم و گاو را
با عربده نوشتند
که این جهان محتسب کم دارد
شراب خانگی کم دارد
یک زهد عبوس می خواهد
که بر وجه خمار بنشیند
تو این چیز ها را نمی بینی نرگس نازم
فکر می کنی همین سه تار است
که اگر بزنند درویشی
شراب کهنه رندم کرده است عزیزم
مشعلی می بینم
مغولانند که تو را اورده اندمست
کی برده بودند؟ دیدمت که دلدار امدی
دستار دیده بودم رفته بر باد ها
سرها دیدم درون دستار ها
گفته بودم بار ها
گفته بودم
به مثنوی گفته بودم
به شمس اندری که من دیده ام
حاشا نای نی باشد
که همیشه این جهان محتسب کم دارد
عزیزم زر زیادی زده ام
تا واجی بیارایم
باضرب بخوانم
این جهان به وقت مغازله
دف بود
دف بود
دف د ِ دف بود
در هن هَنَن ِ براهنی