|
شعر , ادبیات و فلسفه
|
سوراخ
لبانت را به عاریه
روی این استکان چای بریز
می خواهم لبریز تو شوم
به مادرم گفتم
مربای آلبالو کار خودش را کرده است
من از این همه
« هو »
این همه
« لو »
تنها غنچه ی لب های تو برایم مانده است
می دانی
من قافیه را خوب می شناسم
و تنن اصوات را
وقتی که موج می گیرند
اما صدا فقط وقتی که در سوراخ می پیچد
صداست
من دیگر مشبک نیستم
تنها منفذم شده
همین سوراخ ِ ...
سه نقطه را برای سانسور نگذاشتم
حیفم از لب های تو آمد که
برای « کون » غنچه شوند